خرید بک لینک
پاییز هم رسیدپاییز هم رسید روو کاناپه جلوی تلویزیون نشستم از پنجره بالکن درخت گیلاس توو حیاط پیداست برگاش تک و توک زرد شده و هرازگاهی از درخت جدا میشن رو زمین میریزن به خونه که توو سایه روشن هوای ابری کمی تاریک شده نگاه میکنم و یه قلپ از چای م میخورم، دوستم درست میگه من هر لحظه توو فکرم همش به خودم میگم چی شد که اینجوری شد چرا باید بدون هیچ دلیلی منو کنار میذاشتن منی که به گفته خودشون هرگز کسی اندازه مایی نمیتونه محبت و فداکاری کنه رو چرا انقد راحت و با بهونه واهی کنار گذاشتنواقعا هر اتفاق عجیبیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا فراهانی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 0:06

در سراشیبی روزگار با ترمزی بریده و قلبی شکسته سقوط را نظاره میکنم

دروغ چرا حال روحی م از افتضاح هم بدتر است دلتنگ تنها و مورد ناحقی واقع شده امورم را به خدا واگذار میکنم

شکسته و خسته م این روزگار دست از قمار نمیکشد

برچسب: نویسنده: هلیا فراهانی تاريخ: سه شنبه 9 مرداد 1403 ساعت: 15:15

یه لیوان و پر از چای میکنم میشینم پشت میز و دفتر و خودکارم و برمیدارم تا بنویسم بلکه ذهنم منظم بشه انقدر پرش ذهن دارم که اصلا یادم نمیاد از کجا میخواستم شروع کنم فکر میکنم یه وزنه سنگین اویزون گردنمه و نمیتونم با خودم حملش کنم اما انتخاب من نیست من مجبورم همه جا این سنگینی رو با خودم بکشم سه ماهه گذشته پر از ماجرا بوده یعنی در حدی که انگار چندین بار تا پای فروپاشی رفتم و برگشتم یه بار گفتن همسرم مشکلی داره که خداروشکر چیزی نبود یک ماه گریه کردم برای مسائلی که اخرش به بی ربط ترین شکل ممکن کاسه کوزه ها سر ما شکست و حالا هم این تنهایی و انزوا داره اذیتم میکنه همش سوال دارم و نمیدونم چرا تا این حد بهم ناحقی شد. نه به نظرم عادی نیست که تا این حد با ارامشم امتحان میشم اما من لحظه ای از قدرت مطلق دنیا جدا نمیشم. نمیخوام روزی برسه که حسرته نشدن به موقعش و بخورم خدا کنه همه چی درست شه و من بگم خدایا شکرت که شد خدایا شکرتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا فراهانی تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 10:20

روز اومدنش ساعت ۵ صبح رفتیم بیمارستان به محض رسیدن کارای بستریمو انجام دادن و اصلا نذاشتن که دوباره برگردم بیرون حدود سه ساعت طول کشید تا برم اتاق عمل انقدر بغض داشتم که قابل گفتن نیست کادر بیمارستان خیلی خشک رفتار میکردن اصلا انتظارشو نداشتم وقتی رفتم اتاق عمل دکتر بیهوشی م اومد و خیلی خیلی ماهرانه بی حسی اسپاینال رو انجام داد اما بیتاب بودم و بهم داروی خواب اور تزریق کردن وقتی به هوش اومدم همه منتظرم بودن دخترمو دیدم خیلی شبیه خودم بود نکته عجیب این بود که پیشونیش و چشماش بی نهایت شبیه به پدرم بود دختری مظلوم و آروم. اتاق خصوصی داشتم اما از اتاقم راضی نبودم دختربزرگه که حسابی مریض شده بود دلم پیشش بود فرداش که مرخص شدیم همه چی خوب بود همه جمع شدن خونمون و سبدای گل و شیرینی و خلاصه اومدیم خونه.برای یه هفته یه نیروی کمکی ثابت گرفتم که به بقیه کمک کنه این خیلی نکته مهمی بود و اون روزا رو خیلی لذت بخش کرد دلدردای دختر کم کم شروع شد و اون مدت اذیت شدم که سعی کردم با رعایت خودم و دارو نذارم حالش بدتر شه که بعد از چند روز موفق شدم چند بار درد هایی میومد سراغم که نمیتونم بگم چقد شدید بود دلیلش رو هم متوجه نمیشدم چند بار کارم به بیمارستان کشید که تا نهایت متوجه شدن سنگ کیسه صفرا دارم و بعد از چندبار حمله های شدید دستور به جراحی شد و من ماه پیش دوباره رفتم اتاق عمل و جراحی شدم و نگم که این جراحی چقد درد داشت. شیر توو سینه هام سفت میشد درد شونه هام یه طرف و درد بخیه ها هم یه طرف. دخترم و با شیرخشک چهار روز نگه داشتن و الان حالم بهتره. بینهایت ضعیف شدم وقتی دخترم دوماهش بود یه مسافرت عالی به کیش داشتیم که خیلی خیلی خوش گذشت و عالی بود دخترم خیلی مظلوم و زیباست چهرش عوض شده و خیلی شبیه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا فراهانی تاريخ: جمعه 4 اسفند 1402 ساعت: 12:53

تابستان امسال پرکارترین و شلوغ ترین تابستان تمام عمرم بود به قدرت خودم آفرین گفتم و همه از اینهمه صبوری انگشت به دهان.۳ اثاث کشی رو همزمان انجام دادم.خونه ام.ویلا.خونه اقوام که تماما به من سپرده شده بود و خدای عالم میدونه چه کار سخت و پر زحمتی رو به سرانجام رسوندم. در این حین کارهای اداری و قانونی انتقال سند هم بود که هنوز کامل نشده.پاییز اومده و کمتر از ۲۰ روز مونده به زایمان وحشت عجیبی همه وجودم رو فرا گرفته احساسات متناقضی دارم نمیدونم چرا حالم اینجوریه. میترسم. کارهای خونه هنوزم تموم نشده و بدو بدو دارم کارها رو انجام میدم یعنی این دخترم چه شکلی میشه یعنی مثل خواهرش آروم هست؟برام دعا کنین من ۹ ماه تمااااام بار مسئولیتهای زندگی رو کاملا به تنهایی به دوش کشیدم حتی وقتی علنا عنوان کردم من به محبت نیاز دارم بهم بی توجهی شد دلم خیلی پره در عین حال خیلی صبوری میکنم مطمعنم ذره ای محبت از من به دلش نیست نمیدونم چرا اینجوری شد روال زندگیم. اما مطمعنم هیچی مثل قبل نیست. شاید قبلا هم همین بود اما کلامی درمانگر بود که اون هم تمام شدوقتی برگردم دخترم کنارمه. میشه برامون دعا کنین ما دوتا تیم خوبی میشیم صبور و محکم❤️ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا فراهانی تاريخ: دوشنبه 24 مهر 1402 ساعت: 14:17

این شبهای اخر بارداری شبهای عجیبیه یه ترس عجیبی اومده سراغم از بی حسی میترسم کارهای خونه رو تا حدی انجام دادم اما هنوز کار دارم دلم میخواست چند ماه دیگه به دنیا بیاد نمیدونم چرا آمادگی زایمان رو ندارم دخترکم وزن خوبی داره صبوره آرومه قویه احساس میکنم قراره یه لیدر به دنیا بیارم درست مثل مادرشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا فراهانی تاريخ: دوشنبه 24 مهر 1402 ساعت: 14:17

دخترکم اسم گل بهاری رو توو شناسنامه ش ثبت خواهد کرد حضورش برامون بهار میشه میدونم. فقط سه روز مونده تا به دنیا اومدنش از خدا میخوام عمری با عزت و طولانی داشته باشه دلی شاد و حضوری پررنگ و آرام بخش.

این سه روزم میگذره همه چی میگذره بزرگ میشن میرن دنبال زندگیشون فقط از خدا میخوام به من و پدرشون عمری طولانی بده که بچه هامون احساس غم و تنهایی نداشته باشن

برام دعا کنین خیلی نگرانم

برچسب: نویسنده: هلیا فراهانی تاريخ: دوشنبه 24 مهر 1402 ساعت: 14:17

امروز عصر انشالله کل وسیله ها جا به جا میشن نشستم وسط خونه به دور و بر نگاه میکنم بازم هزارتا خرت و پرت ریخته دورم باید از یه گوشه شروع کنم کلا ۵ ساعت وقت دارم پوست سرم کنده شده توو اینهمه جا به جایی هزاران لعنت بر باعث و بانی این اوضاعه مستاجرا. امیدوارم خدا یه در بزرگ برامون باز کنه که از این اوضاع راحت شیم همه از اینکه خونه جدید سر و سامون گرفته خوشحال میشن اما من دارم از الان به سال بعد فکر میکنم که با یه بچه کوچیک چطوری میخوام دوباره جا به جا بشم زندگی برای یه عده از اولش سخت بوده خیلی سخت هرچقدرم بخوای ادا در بیاری و تلاش کنی واقعیت عوض نمیشه والا با کسی هم صحبت نمیکنیم که تحت تاثیر تلاش و پشتکارمون قرار بگیره همش زخم میخوریم و سکوت میکنیم و اخرشم نمیفهمیم اصلا که چرا آمده ایم آمدنم بحر چه بودعسل تماس گرفته بود بی روحیه و داغون و افسرده مرتب ناله میکنه و عادت نمیکنه. درس نمیخونه هرچی هم میگی یه بهونه میتراشه اخه خدایا تو خسته نشدی از اینهمه حرصی که من میخورم و مرتب خدا خدا میکنم؟یه فکری بکن دیگهپاشم برم بقیه وسایل و جمع کنم از اینجا هم بریم ببینیم به کجا میرسیم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا فراهانی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 0:27

یکی از سخت ترین کارهای دنیا جابه جایی خونه ست هرچقدددر جمع میکردم بازم خرده ریز داشتم تازه من معروفم به اینکه اصلا وسیله اضافه نمیکنم و بار خونه رو سنگین نمیکنم. خیلی کار سختیه موندم فردا باید چیکار کنم خونه پر از وسیله ست چیدنش به کنار تا چشم به هم بزنی سر سال شده فردا صبح اول وقت نیروی کمکی م میاد با هم میریم سر وقت خونه امیدوارم زود بتونیم جمع و جورش کنیم تمام بدنم درد میکنه از درد شدید ناف بگیر تا سوزش شدید ران پا و درد های استخوانی دیروز غربالگری دوم بود و گویا همه چی خوب بود خداروشکر برای همه نعمتایی که بهمون عطا کرده و به چشم ما عادی میاد❤️ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا فراهانی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 0:27

طرحواره هایی درمان نشده درست در ماه هفتم بارداری در حال خفه کردن من هستند.به شدت سرد و زمخت و پر از گریه ام.

همه چیز منو توو فشار میبرن. خسته کننده و داغونم مورد بی مهری ام و نمیدانم چه کنم

هیچ خوشحال نیستم هیچ نمیخندم هیچ هیچ هیچ

برچسب: نویسنده: هلیا فراهانی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 0:27

دیروز قشنگ ترین برفه این چند سال بارید خونه ای که الان داخلش سکونت داریم از دو طرف به پارک مشرفه ویو خیلی خیلی قشنگی چهار فصل داره برف دیروز زیباترین جلوه طبیعت و میدیدم از هر صدم ثانیه ش لذت میبردم در حالی که به شدت مریضم اما دست بردار نبودم.یه لحظه توو رخت خواب بودم و یه لحظه پشت پنجره به معنی واقعی کیف کردم.

کم کم داریم به اخرای سال نزدیک میشیم و همه چی رو دور تنده

به امید روزای خوبی که منتظرشم

برچسب: نویسنده: هلیا فراهانی تاريخ: سه شنبه 9 اسفند 1401 ساعت: 14:23

چه سال بدی بود جداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا فراهانی تاريخ: شنبه 22 بهمن 1401 ساعت: 16:21

تمام اتفاقاتی که منتظرش بودم به بهترین شکل انجام شد و شکل گرفت.عسل مهاجرت کرد و بعد از چند ماه دلتنگی به محیط جدیدش خو گرفت و توو دانشگاه پذیرفته شد زندگی من بعد از ۱۲ سال شکل خصوصی به خودش گرفت.نبودنش خلاهای زیادی برای هممون به همراه داشته و داره اما به امید دیدنش روزگار میگذرونیم و به اینده بسیار امیدواریم. کار ساخت ویلا تقریبا رو به پایانه و این پروسه فشار زیادی برامون به همراه داشت.امیدوارم دلخوش به داشتنش باشم روزای شلوغ و لذتبخشی و میگذرونم کم کم مینویسم از هر روزش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا فراهانی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 18:41

روزها به سرعت میگذره صبح خیلی زود هم که بیدار میشم بازهم متوجه گذر زمان نمیشم اینترنت محدود شده و خیلی زیاد بی حوصله میشم.

هر روز با برنامه ریزی کامل به کارهام میرسم و دخملی نوبت عصر میره مدرسه و من چند ساعت برای خودم وقت دارم. از وقتی میره مدرسه بهتر درس میخونه همه چی عالیه فقط یه چیز برای زندگیم میخوام که از خدا میخوام بهم هدیه ش کنه

برچسب: نویسنده: هلیا فراهانی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 18:41

یه جاهایی خوش بین و امیدوار بودم که نشده و یه جاهایی بدون ذره ای فکر بهش اتفاق افتاده نمیدونم دیگه باید امیدوار باشم یا فقط بسپرم به خدا اما خوب میشد اگه بشه 

دوم سپتامبر مهم بود اما نشد

برچسب: نویسنده: هلیا فراهانی تاريخ: سه شنبه 14 تير 1401 ساعت: 3:11

صفحه بندی