پاییز هم رسید - تاریخ: 1405/4/24 ساعت: 0:06
پاییز هم رسیدپاییز هم رسید روو کاناپه جلوی تلویزیون نشستم از پنجره بالکن درخت گیلاس توو حیاط پیداست برگاش تک و توک زرد شده و هرازگاهی از درخت جدا میشن رو زمین میریزن به خونه که توو سایه روشن هوای ابری کمی تاریک شده نگاه میکنم و یه قلپ از چای م میخورم، دوستم درست میگه من هر لحظه توو فکرم همش به خودم ...
چه روزگار غریبی - تاریخ: 1403/5/9 ساعت: 15:15
در سراشیبی روزگار با ترمزی بریده و قلبی شکسته سقوط را نظاره میکنم دروغ چرا حال روحی م از افتضاح هم بدتر است دلتنگ تنها و مورد ناحقی واقع شده امورم را به خدا واگذار میکنم شکسته و خسته م این روزگار دست از قمار نمیکشد Adblock test (Why?)
میگذره … هرچند سخت - تاریخ: 1403/4/14 ساعت: 10:20
یه لیوان و پر از چای میکنم میشینم پشت میز و دفتر و خودکارم و برمیدارم تا بنویسم بلکه ذهنم منظم بشه انقدر پرش ذهن دارم که اصلا یادم نمیاد از کجا میخواستم شروع کنم فکر میکنم یه وزنه سنگین اویزون گردنمه و نمیتونم با خودم حملش کنم اما انتخاب من نیست من مجبورم همه جا این سنگینی رو با خودم بکشم سه ماهه گذ...
دختر بهاری آمد در قلب پاییز - تاریخ: 1402/12/4 ساعت: 12:53
روز اومدنش ساعت ۵ صبح رفتیم بیمارستان به محض رسیدن کارای بستریمو انجام دادن و اصلا نذاشتن که دوباره برگردم بیرون حدود سه ساعت طول کشید تا برم اتاق عمل انقدر بغض داشتم که قابل گفتن نیست کادر بیمارستان خیلی خشک رفتار میکردن اصلا انتظارشو نداشتم وقتی رفتم اتاق عمل دکتر بیهوشی م اومد و خیلی خیلی ماهرانه...
پاییز اومد با رنگ و بویی عجیب - تاریخ: 1402/7/24 ساعت: 14:17
تابستان امسال پرکارترین و شلوغ ترین تابستان تمام عمرم بود به قدرت خودم آفرین گفتم و همه از اینهمه صبوری انگشت به دهان.۳ اثاث کشی رو همزمان انجام دادم.خونه ام.ویلا.خونه اقوام که تماما به من سپرده شده بود و خدای عالم میدونه چه کار سخت و پر زحمتی رو به سرانجام رسوندم. در این حین کارهای اداری و قانونی ا...
شبانه های پاییزی عجیب - تاریخ: 1402/7/24 ساعت: 14:17
این شبهای اخر بارداری شبهای عجیبیه یه ترس عجیبی اومده سراغم از بی حسی میترسم کارهای خونه رو تا حدی انجام دادم اما هنوز کار دارم دلم میخواست چند ماه دیگه به دنیا بیاد نمیدونم چرا آمادگی زایمان رو ندارم دخترکم وزن خوبی داره صبوره آرومه قویه احساس میکنم قراره یه لیدر به دنیا بیارم درست مثل مادرش
پاییز و اسم بهاری - تاریخ: 1402/7/24 ساعت: 14:17
دخترکم اسم گل بهاری رو توو شناسنامه ش ثبت خواهد کرد حضورش برامون بهار میشه میدونم. فقط سه روز مونده تا به دنیا اومدنش از خدا میخوام عمری با عزت و طولانی داشته باشه دلی شاد و حضوری پررنگ و آرام بخش. این سه روزم میگذره همه چی میگذره بزرگ میشن میرن دنبال زندگیشون فقط از خدا میخوام به من و پدرشون عمری ط...
بی سر و سامان ترین - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 0:27
امروز عصر انشالله کل وسیله ها جا به جا میشن نشستم وسط خونه به دور و بر نگاه میکنم بازم هزارتا خرت و پرت ریخته دورم باید از یه گوشه شروع کنم کلا ۵ ساعت وقت دارم پوست سرم کنده شده توو اینهمه جا به جایی هزاران لعنت بر باعث و بانی این اوضاعه مستاجرا. امیدوارم خدا یه در بزرگ برامون باز کنه که از این اوضا...
خدایا توان بده - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 0:27
یکی از سخت ترین کارهای دنیا جابه جایی خونه ست هرچقدددر جمع میکردم بازم خرده ریز داشتم تازه من معروفم به اینکه اصلا وسیله اضافه نمیکنم و بار خونه رو سنگین نمیکنم. خیلی کار سختیه موندم فردا باید چیکار کنم خونه پر از وسیله ست چیدنش به کنار تا چشم به هم بزنی سر سال شده فردا صبح اول وقت نیروی کمکی م میاد...
شبانه ای نه چندان آرام - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 0:27
طرحواره هایی درمان نشده درست در ماه هفتم بارداری در حال خفه کردن من هستند.به شدت سرد و زمخت و پر از گریه ام. همه چیز منو توو فشار میبرن. خسته کننده و داغونم مورد بی مهری ام و نمیدانم چه کنمهیچ خوشحال نیستم هیچ نمیخندم هیچ هیچ هیچ Adblock test (Why?)
برف - تاریخ: 1401/12/9 ساعت: 14:23
دیروز قشنگ ترین برفه این چند سال بارید خونه ای که الان داخلش سکونت داریم از دو طرف به پارک مشرفه ویو خیلی خیلی قشنگی چهار فصل داره برف دیروز زیباترین جلوه طبیعت و میدیدم از هر صدم ثانیه ش لذت میبردم در حالی که به شدت مریضم اما دست بردار نبودم.یه لحظه توو رخت خواب بودم و یه لحظه پشت پنجره به معنی واق...
امان از این ۱۴۰۱ لعنتی - تاریخ: 1401/11/22 ساعت: 16:21
چه سال بدی بود جدا
روزگار نو - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 18:41
تمام اتفاقاتی که منتظرش بودم به بهترین شکل انجام شد و شکل گرفت.عسل مهاجرت کرد و بعد از چند ماه دلتنگی به محیط جدیدش خو گرفت و توو دانشگاه پذیرفته شد زندگی من بعد از ۱۲ سال شکل خصوصی به خودش گرفت.نبودنش خلاهای زیادی برای هممون به همراه داشته و داره اما به امید دیدنش روزگار میگذرونیم و به اینده بسیار ...
دوباره پاییز - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 18:41
روزها به سرعت میگذره صبح خیلی زود هم که بیدار میشم بازهم متوجه گذر زمان نمیشم اینترنت محدود شده و خیلی زیاد بی حوصله میشم. هر روز با برنامه ریزی کامل به کارهام میرسم و دخملی نوبت عصر میره مدرسه و من چند ساعت برای خودم وقت دارم. از وقتی میره مدرسه بهتر درس میخونه همه چی عالیه فقط یه چیز برای زندگیم م...
امید واهی - تاریخ: 1401/4/14 ساعت: 3:11
یه جاهایی خوش بین و امیدوار بودم که نشده و یه جاهایی بدون ذره ای فکر بهش اتفاق افتاده نمیدونم دیگه باید امیدوار باشم یا فقط بسپرم به خدا اما خوب میشد اگه بشه دوم سپتامبر مهم بود اما نشد Adblock test (Why?)
چالش های بیشمار - تاریخ: 1401/4/14 ساعت: 3:11
یه روز که برگردم و اینجارو بخونم از اینهمه چالش هایی که گذروندم حس غرور خواهم کرد.کارهای خونه تموم شد و تقریبا همه چیز جای خودش رو پیدا کرد از این بابت خیلی خوشحالم. کم کم مدرسه داره شروع میشه و باید آماده این فصل سخت با حضور بچه توی خونه باشم که درس دادن بهش یه صبر جمیل میخواد مخصوصا که اینروزا خیل...
مهر پر از بی مهری - تاریخ: 1401/4/14 ساعت: 3:11
از پاییز بیزارم ، پاییز برای من پر از درده پر از غمه پر از رفتنه. راست گفت که؛ چرا همه رفتناشون و میذارن برای پاییز ؟چرا پاییز کسی نمیاد؟این پاییز دردناک رفیق خوبم دوست نارنینم مهربون و غمخوارم و از دست دادم اصلا نمیتونم باور کنم اون دوست خوب اون عزیز اون نازنین همه مارو تنها گذاشت و رفت.باورم نمیشه...
مرداد ۹۸ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:35
هوا بی نهایت گرمه اما کنترل شده،برق قطع نمیشه ترانس برق تحمل داره و قرمز نمیشه. یکی از بستگان همسر مربضه و همس از دستش حرص میخورم که به فکر درمانش باشه. نمیتونم حرفم و حالیش کنم پ از اینکه اطلاعات ندا
به دريا رفته ميداند مصيبتهاي طوفان را - تاریخ: 1398/3/16 ساعت: 16:54
دلم براي دخترك خانوومم ميسوزد. درماندگي همه وجودم را گرفته. ناي صحبت ندارم و جراتش را هم. خيلي توهين شنيدم حتي به هر دري زدم اما ناگهان يك لحظه سكوت كردم. xa0تنهاترين بودم و بي ياورترين حتي خدا دستي به
قرص هاي ريز ابي - تاریخ: 1398/3/16 ساعت: 16:54
حس مبهمي دارم كمي هم آشناست از جدال هاي دائمي درونم كم نشده اما با خودم در سكوتم. چيزي مثل قبل نيست امسدي به روابطم نيست. حس تلخ خواسته نشدن درونم شعله ميكشد براي اولن بار دست روي عسل بلند كردم همينقد