روو کاناپه جلوی تلویزیون نشستم از پنجره بالکن درخت گیلاس توو حیاط پیداست برگاش تک و توک زرد شده و هرازگاهی از درخت جدا میشن رو زمین میریزن به خونه که توو سایه روشن هوای ابری کمی تاریک شده نگاه میکنم و یه قلپ از چای م میخورم، دوستم درست میگه من هر لحظه توو فکرم همش به خودم میگم چی شد که اینجوری شد چرا باید بدون هیچ دلیلی منو کنار میذاشتن منی که به گفته خودشون هرگز کسی اندازه مایی نمیتونه محبت و فداکاری کنه رو چرا انقد راحت و با بهونه واهی کنار گذاشتن
واقعا هر اتفاق عجیبی که فکر کنی توو این خانواده میفته انگار نه انگار
به خودم نگاه میکنم. نه تمرکز کتاب خوندن دارم نه به اهنگی گوش دادن نه مهمونی رفتن نه مهمونی دادن هیچ عطری توجهم و جلب نمیکنه هیچی برام نمونده واقعا قلبم خالیه خالی از هر حس عشقیه با همسر مثل دوتا هم خونه ایم و برام خیلی چیزا تموم شده نمیدونم چم شده اصلا
برچسب:
نویسنده: هلیا فراهانی