دلم براي دخترك خانوومم ميسوزد. درماندگي همه وجودم را گ
رفته. ناي صحبت ندارم و جراتش را هم. خيلي توهين شنيدم حتي به هر دري زدم اما ناگهان يك لحظه سكوت كردم. تنهاترين بودم و بي ياورترين حتي خدا دستي به سرم نكشيد. مجبورم به سكوت مقابل همه كساني كه تكليفشان با خودشان روشن نيست. كاش ميشد بميرم. راحت و بي دغدغه. اما دخترم چه ميشود. نه مادربزرگي حامي دارد نه خاله و عمه اي پشتيبان. من محكوم به زندگي م. حتي اعتراض نميتوانم. محكومم به ننه من غريبم. ننه من غريبم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟التماس ارامش ميكنم. در عذاب نفس ميكشم و فصل جديدي گشوده شد. تنهاتر شدن.
از همسر هم دوري ميگزينم. خدايا امشب راهم به بقيه شبهايي كه با من اشك ريختي اضافه كن. چرايش را بعدا به من خواهي گفت
برچسب:
نویسنده: هلیا فراهانی
تاريخ: پنجشنبه
16 خرداد
1398 ساعت: 16:54