امروز چ ه ا ر شنبه س و ر ي بود.من چون خيلي از اين ميدون جنگ بدم مياد و از نظرم هيچ معنايي نداره سالهاست كه شركت نميكنم و طبيعيه كه امسال هم برنامه اي نداشتم.دخترك دو روزه كه براي بار هزارم سرما خورده و دوبار برديمش دكتر و الان انتي بيوتيك مصرف ميكنه خدا ميدونه چقدر گريه كرده از صبح واقعا از گريه هاش عاجز شدم از طرفي هم عسل خيلي اذيت ميكنه يعني بلايي كه توو اين مدت سرم اورده توو همه اين سالا نياورده بود.لجبازي و قلدري و زبون درازي يه بخش از كاراشه و درخواستاي نامعقول و بي احترامي و درس نخوندن يه بخش ديگه. جلو همه خانواده شوهرم تابلو شدم و انقدر بد رفتاري ميكنه كه همش شرمنده ام.از صبح تا شب سرش توو نت ه و اصرار داره كه نه اينطور نيست و همش دعوا داريم نميدونم بايد باهاش چيكار كنم.دخترك از صبح تا شب لب به غذا نميزنه و من تا سرحد مرگ زجر ميكشم وزنش كمه و همش مريض ميشه. يعني از يه غذا خوردن ساده هم دريغ ميكنه.خسته شدم خيلي خسته شدم بارها توو روز تا حدي عصباني ميشم كه ميخوام سكته كنم. شب رفتيم خونه خواهر همسر و وقتي برگشتيم كلي گريه كردم بس كه اونجا از نخوردنهاي الين و كارهاي پرخاشگرانش و بي ادبي هاي عسل حرص خوردم. خدايا ازت گله دارم اين امتحان قرار نيست حتي يك برگش هم آسونتر بشه؟
برچسب:
نویسنده: هلیا فراهانی