امروز صبح دخملي و بردم كلاس و برگشتم خونه،عسل هم رفته بود دانشگاه سريع دست به كار شدم و تختها رو مرتب كردم و لباسا رو جمع كردم و لباساي كثيف و ريختم توو لباسشويي ،خونه رو جارو و تي كشيدم و همه جا عين دسته گل شد. چند روز پيش از شمال مهمون داشتم و بعد از رفتنشون همه خونه رو تقريبا خونه تكوني كرده بودم امروز هم جارو و تي كشيدم كه نظم خونه حفظ بشه.به دختري قول داده بودم كه نهار براش كباب تابه اي بپزم ،بعداز كارام كباب تابه اي رو هم اماده كردم. وقتي ميرفت داشت بهونه گيري ميكرد كه تو نرو خونه منم قول دادم براش كباب تابه اي بپزم با سيب زميني و وقتي اومديم خونه باهم نهار بخوريم. همه ي خونه عين دسته گل بود يه ليوان چاي برداشتم و از بالكن به كوچه نگاه ميكردم و چاي م رو مده مزه ميكردم و بارون رو تماشا ميكردم و با خودم ميگفتم اينجايي كه ايستادم همون جاييه كه ارزوش رو داشتم خوشبختي, رو از درونم حس ميكنم. چيزي از بيرون تغيير نكرده اما احساس من نسبت به زندگيم باعث شده حس كنم همه چي تغيير كرده.
پي نوشت:دخترك نازنينم انقدر لجبازي نكن مامان احساس ميكنه ناتوانه توو تربيتت. خدا كمكم كنه كه يه دختر مودب داشته باشم
برچسب:
نویسنده: هلیا فراهانی