تلفن سه بوق كوتاه ميخوره و صداي پر از ارامش پدر از اونطرف خط به گوش ميرسه؛بله
من:سلام بابا خوبي؟هنوز نرفتي خونه؟ سلام بابا جون خوبي؟دختر خوبه؟ من:خوبيم بابا باز تكرار ميكنم،هنوز نرفتي خونه؟(بابام بعد از مدرسه يه كتاب فروشي كوچيك داشت) نه بابا جون مادرت هنوز از مدرسه نيومده ،من:بابا ما فردا صبح زود راه ميفتيم ☺️ااااااااا چه خوب،تشريف بيارين تشريف بيارين. من؛باشه بابا بعدا دوباره زنگ ميزنم،بابا مواظب خودت باش
تماس قطع ميشه صبح زود حركت ميكنيم و حدود ساعت ده ميرسيم بهشون سر راه بابا رو توو مغازه ميبينم و صورت ماهش و ميبوسم و ميرم خونه مامان چند مدل غذاي خوشمزه پخته مثل هميشه با شور و هيجان دختربچه ها ميگه و ميخنده ساكامون و باز ميكنيم عسل ميره توو اتاقش و دخملك رو هم ميبره. ما چاي ميخوريم نهار ميخوريم بابا مياد ما دور هم هستيم ما كنار هميم من خانواده دارم من بابا و مامان دارم منم اميدي دارم خدايا مغزم خدايا نهههههههه نههههههههههه من نميخوام اين يه خيال, باشه مگه تو خداي خوبيها نيستي اين چه تاوان سنگينيه اين چه سرنوشتيه اين عذاب تموم نشدني اسمش سرنوشته؟باشه يه روز ميام ميبينمت و بهت ميگم اين رسمش نبود
برچسب:
نویسنده: هلیا فراهانی