نور صبح ميزنه توو چشمم و فكرم شروع ميكنه به ياداوري خيلي چيزا،از تخت اومدم بيرون و ديدم ساعت هشت صبحه ولي ديگه بيدار شده بودم،خونه رو مرتب كردم و صبحونه خوردم و روز طولانيم شروع شد.هزار و يك فكر از ذهنم ميگذره و ضربان قلبم ميره بالا و هر ٢٤ ساعت برام ٤٨ ساعت ميگذره. خيلي عذاب ميكشم اما جز تحمل چاره اي ندارم
عسل كنكور داده و منتظر نتيجه شيم
معلومه حالم بده نه؟
برچسب:
نویسنده: هلیا فراهانی
تاريخ: سه
شنبه
13 آذر
1397 ساعت: 8:52